تبليغاتX
پله پله تا...
یه پست دادم قبل از این کاش آدما آدم نبودن اما الان پس میگیرم حرفم رو

آدما اصلا آدم نیستن

های با توام تویی که یه روکش روت کشیدن که قابلیت حرف زدن داره که شدی ناطق به جبر اون قلاف

بیا بیرون از این لباس مصنوعی ببین چی ازت میمونه؟!

ببین آدم ها باز هم میتونن ادعا کنن آدم هستن؟!

هر غریبه گرسنه با گرسنه ها ولی برادر است

هر برادری که خواب میکند تو را و نان خویش میخورد یار دشمنان توست

دارم این آهنگ رو گوش میکنم و خیلی میچسبه اما اصلا حال خوبی ندارم

ما آدما که مدام دل میشکنیم

یا شاید فقط دل میشکنیم

حتی حیوون هم نیستیم آخه اون بدبختا ۱۰۰۰ تا گره از کار هم باز میکنن که ما فقط گره رو گره میزنیم

ما با چراغ کینه شب را شناختیم

دلم گرفته اما نمیدونم چی بنویسم

سکوت کن به یاد آنکه در سپیده جان سپرد

سکوت کن به یاد آنکه با امید خلق مرد

سکوت کن به یاد آنکه عاشقانه زخم خورد

تو از سکوت اگر به خشم میرسی سکوت کن

فکر میکنی دیدن درد تو چشم یه مرد راحته؟فکر میکنی نشستن و شادی کردن با کسی که سراسر وجودش رو غم گرفته راحته؟ فکر میکنی واسه کسی دلقک شدن که بزرگترین غمها تو قلبشه راحته؟ تا حالا فکر کردی وقتی غرور یه آدم مغرور که تمام وجود و عظمتش تو همین غرور بوده ذره ذره بشکنه چی به سر اون آدم میاد؟تا حالا  دیدی کسی صورتش رو با یه ماسکی از لبخند شاد کنه اما نتونه چشاش رو مخفی کنه چی به سرش میاد؟ چی به سر اون کسی میاد که غم توی اون چشمارو میفهمه اما نمیتونه دم بزنه؟ فکر میکنی ....

قلب سبز گل سرخ با صدایی خونین در شب باغ سرود.....

وای خدا ....

 

فاصله فریاد است

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:33  توسط مسعود | 
چه راحت پست میشیم

چه زود حیوون میشیم

و چه زود لطف و کرامت دیگران رو فراموش میکنیم

آدمی که گذشته نداره آینده هم نخواهد داشت

کسی که اطرافیانش رو به خاطر تو فراموش کنه تورو هم به زودی فراموش خواهد کرد

چون آدمها براش بی ارزش هستن و این نهایت پستیه

تو، آهای تو که هیچی واست مهم نیس

آهای تویی که اونقدر کور شدی که هیچی رو نمیبینی

آهای تویی که اونقدر پست شدی که آدمها برات بی ارزش شدن

خیلی زود

زود زود با مخ میخوری به زمین

و اون موقع تنها آغوشی که میاد سراغت و باز از زمین بلندت میکنه و دست نوازش به سرت میکشه همون آدم تنها و بی کسیه که تو، آره تو که خودت رو بزرگ میدونی دلش، دل نازكش رو زير پاهاي بيرحمت له كردي

اميدوارم خيلي زود بفهمي داري چيكار ميكني

قبل از اونكه دير بشه

قبل از اون كه

واي خداي من نهههههههههههههههه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:17  توسط مسعود | 

در جاده ي باريك صحراي بي آب وعلف، همه چيز را پشت سر ميگذاشت

پاهاي لاغر و كِوِره بسته اش بر روي شنهاي داغ گويي بر سبزه هاي بهاري بوسه ميزند

همه چيز برايش سراب بود و سراب؛ حتي زندگي

اما خود نمي دانست كه ميرود تا جفت خود بيابد

شايد بند تنهايي را از هم پاره كند

و پايان زندگي بي پايان خود را به اصطلاح ببيدند و لمس كند

اي كاش ميدانست

يعني از كودكي ميدانست

اگر تنها آمد و در آخر كار تنها ميرود

در ميانه راه به تنها نياز دارد تا در پايان، هادي خانه ابديش باشد

پس كلمه را آنچنان ندانسته آموخت كه به جاي تنها، تنها ماند

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:30  توسط مسعود | 
واسه كار رفتم يه كارخونه كه تو خط توليدشون دچار آلودگي شده بودن، خط توليد رو كه ديدم يه سري مشكلات داشت كه يه سريش رو به خودشون گفتم. همه چيش خوب بود اما روز آخر تماس گرفتن و گفتن خودمون سعي ميكنيم مشكل رو حل كنيم. وقتي شنيدم يه كم ناراحتم كرد آخه خيلي به پولش نياز داشتم اما امروز نشستم و تمام مواردي رو كه به ذهنم ميرسيد واسشون ايميل كردم تا بتونن مشكل رو حل كنن و منبع آلودگي رو پيدا كنن اميدوارم موفق بشن چون اهداف بزرگي دارن دوس دارم به اون هدفها برسن.

اما بريم سر قضيه آدمهايي كه نفهمن يا خودشون رو ميزنن به نفهمي

من قرار بود يه پست تو وبلاگم بدم در مورد دزدي، آخه چه ربطي به كسايي داره كه ميان و مطالب رو برميدارن اين باران اومده و لطف كرده ايمل گذاشته بگو آخه اگه راست ميگي آدرس وبلاگ بده تو كه مطالب رو توي پيجت ميزاري

يا جواب يه حرف رو نده يا اول بفهم بعد جواب بده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:5  توسط مسعود | 
سه شنبه 26 آبان1388 ساعت: 10:38 توسط:باران
سلام مسعود جان
ببخشین من نمیدونستم که فقط دوستان و آشنایانتون حق نظر دادن دارن
فکر میکردم تو وبلاگتون این اجازه رو به غریبه ها هم میدین!!!!
به هر حال اگه با نظرم ویا شوخیم باعث ناراحتی شما شدم عذر میخوام
امیدوارم موفق باشی و اینقد بی حوصله و بی حال نباشی
سعی کن خودتو برای دفاعیت آماده کنی گلم
خداحافظ

جالبه خودش میگه غریبه ها اما میدونه من دفاع دارم

نگفتم کسی نظر نذاره میخوام کسی که نظر میذاره ازش رد و نشون داشته باشم و بدونم کیهتا وقتی خواستم جوابش رو بدم مجبور نشم یه پست بدم به خاطرش نمیدونم یا بعضی ها نمیفهمن یا خودشون رو میزنن به نفهمی شما بگید چطور میشه تفاوت این دو تا رو متوجه شد؟آیا اصلا فرقی هم داره؟

میخواستم یه سری مطلب راجع به دزد و دزدی بنویسم یه مقدار هم نوشتم اما پشیمون شدم و پاکش کردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:1  توسط مسعود | 
گاهی حرف زیاد هست و حس گفتن نیست

گاهی هم حس نوشتن هست و حرفی نیست

اوضا خوب نیست سعی میکنیم خوبش کنیم یا اگر نشد وانمود کنیم که خوبه پس حرفی باقی نمیمونه

یکی میاد تو وبلاگ و به اسم باران نظر میده بدون هیچ آدرسی

اصلا دوس ندارم خودم رو درگیر کنم پس خواهشن هرکی که هستی هیمنطور که بی نشون اومدی بی نشون هم برو

حوصله در حد صفر

حال زیر صفر

تحمل هیچی

تظاهر هزار

گاهي گمان نميكني ولي ميشود
گاهي نميشود نميشود كه نميشود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابتست
گاهي ناگفته قرعه به نام تو ميشود
گاهي گداي گدايي و بخت يار نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:30  توسط مسعود | 

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

                                           

خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.

***     
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:49  توسط مسعود | 
نه حرفی برای گفتن دارم و نه شعری برای نوشتن

من میان خودم و دشت  پریشان افکارم گیرم

من میان آدمها و آدمیت گیرم

من میان تنهایی و ازدهام

میان بوی کاهگل و دود

میان گذشته و حال گیرم

نه حرفی برای گفتن دارم و نه شعری برای نوشتن

بیزارم از آنچه بر سرم آوار است

بیزارم از تنهایی و سکوت

بیزارم از رخوت قلب

از آنچه حصار این دشت تنهایی شده بیزارم

نه حرفی برای گفتن دارم و نه شعری برای نوشتن

اما همیشه امیدی داشته ام به آینده

امیدی واهی, خام و پوشالی

من به امید طوفانم

به امید سیل

به امید زلزله

به امید هر آنچه بودن آدمی را نابود کند

هستش را نیست.

به امید صاعقه ای هستم از جنس بلورین محبت

که شراره ای به دشتم اندازد و تمام آنرا خاکستر کند

من به امید خاکستری هستم که از پس آتش به جای میماند

من ققنوسم و همیشه آتش برایم تولدی دوباره است.

همیشه صبح طلوعی دوباره است

و فردا بهتر از امروز


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:1  توسط مسعود | 
از موقعی که عنوان وبلاگم رو تغییر دادم قرار بود پله پله برم بالا اما دارم تو همون پله درجا میزنم و تمام توانم رو میزارم که پایین تر نرم.

وبلاگم هم شده غم نامه اما چه میشه کرد اینجا تنها جاییه که من هستم و خودم و از همون اول دشت تنهاییم بوده

دستهایی میخوام که گرماش وجودم رو گرم کنه

چشمهایی که التهاب نگاهم رو بخونه

و قلبی که داربستی بشه واسه تن خستم

تا تمام عمرم رو تو این آلاچیق استراحت کنم

دنبالش نمیگردم اما در انتظارشم تا روزی از راه برسه و آرامشی به روح پر تلاطمم بده

نمیدونم کیه کجاست از چه تباریه و کی قراره بیاد اما بهش نیاز دارم به روحش قلبش جسمش

از هم آغوشی باران هوس با تن خشک کویر دل ما

خار صد ساله غم شاخه دیگر آورد

نمیخوام این اتفاق واسم بیوفته نمیخوام غرق بشم نمیخوام نمیخوام نمیخوام

شادم اما به ظاهر دیگه دارم کم کم......

بیخیال

آره بیخیالی رو عشق است هر چی هست باید گذشت باید منتظر بود منتظر فردا و فرداها

باید جاهایی قدم گذاشت و کارهایی رو کرد که تا حالا نرفتی و نکردی باید خودت رو غرق کنی تو بودن چون هستی پس باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:21  توسط مسعود | 

--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش—

 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

 

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

 

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

 

 

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

 

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

 

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

 

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

 

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

 

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

 

هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

 

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

 

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

 

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

 

و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

 

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

 

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت اما ! آه

 

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

 

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

 

به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

بمان ای گل"

ومن ماندم

 

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

 

و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد

 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:42  توسط مسعود | 

من رهگذار خسته دشت جنونم

من مرغك بشكسته پر در خاك و خونم

افسانه ساز شهر تنهايي منم من

افتاده در گرداب رسوايي منم من

گفتم ولي باور نكردي

گفتم ولي باور نكردي.

ديگر ز من جز نقش ديواري نمانده

گل نيستم از من به جز خاري نمانده

گفتم رها كن اين دل ديوانه ام را

بشكن به سنگ نيستي پيمانه ام را

گفتم ولي باور نكردي

گفتم ولي باور نكردي

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:57  توسط مسعود | 

هر كس و به هر اندازه با من در ارتباطه اين پست رو بخونه تا در آينده از رفتارم ناراحت نشه.

از وسط يه دشت خيلي زيبا گذشتم كه انتهاش به يه دره ختم ميشه و جلو چشمام يه صخره زيبا و بلند داره خود نمايي ميكنه.اونقدر زيباس كه ديگه دره جلوش برام مهم نيست.تو فكر راهي هستم براي رسيدن به اين صخره.

اگه برم لذت بودن در دشت رو از دست دادم و اگه بمونم حسرت تجربه كردن صخره رو.

اگه بپرم و نرسم ميوفتم توي اون دره پيش رو و از هر دو جا ميمونم

توي دنيايي كه همه در حال حركتند و نشستن عين سقوطه، من زياد اثير روزمرگي هاي زندگي ميشم و از نشستن هام لذت ميبرم، شايد لذت كه نه تنبلي باعث ميشه پا نشم چون مدام به مسير و آدمهايي كه ميان و از كنارم رد ميشن نگاه ميكنم، نگاهي نه از روي حسرت كه از روي حقارت، تحقير خودم كه نگاه كن همه رفتن.

و حالا توي اين دشت زيبا كنار دوستاني زيباتر از گل هرچند دارم لذت ميبرم اما اين لذت نتونسته چشمام رو به مسير ببنده اما جسارت دل كندن رو هم ندارم. دارم دچار ترديد ميشم و قبل از اينكه خاك دشت اثيرم كنه بايد فكري كنم. چون از قبل چيزي واسه ساختن يه پل رو دره هاي زندگي واسه خودم نياوردم پس فكر پل زدن رو بنداز دور از ذهنت. تنها را پريدنه

پس بپر اما حق نداري دور خيز بگيري آخه واسه اين كار بايد باز بري وسط دشت و احتمال داره پابند دشت بشي. از همينجا از لب پرتگاه بپر.

انسانهاي بزرگ با ريسك بزرگ شدن، اگه جسارت ريسك كردن نداري بزرگ نميشي

براي رسيدن به خواسته ها به آرزوها بايد گذشت از يه سري چيزها بايد گذشت تا به چيزهاي ديگه رسيد

دنيا محليه واسه قرباني كردن، قرباني كردن عزيزترين ها، محبوب ترين ها، مطلوبترين ها

اگه قرباني نكني مرگ اونها رو ازت ميگيره، نه مرگ تو بلكه مرگ آرزوهات

انسان با آرزوهاش زنده اس اگه آرزوش بميره تلاشش مرده اميدش مرده

پس بايد رفت

بايد بريد

بايد كشت

هرچند خيلي سخته و دردناك

«هرگاه انسان به دنبال تحقق بخشيدن به آروزها و خواسته هايش خانه اش را ترك كند تا زماني كه آنها را برآورده نكرده است نبايد به خانه بازگردد.در طول زندگي انسان همه جا تپه هايي سبز براي حفر قبر وجود دارد» يه شعر چيني

يه جايي شنيدم بعضي از آدمها مثل قطار شهر بازي  هستن كه در كنارشون لذت ميبري اما تورو به جايي نميرسونن و شايد همين جمله دليلي شد براي پريدنم. اونها كه از قبل پلي ساختن ، از اين دره عبور ميكنن و يا اونهايي كه ميخوان پريدن رو انتخاب كنن همراه و همسفرم خواهند بود و كسايي كه اسير دشت شدن محكوم به موندن هستن.

شايد از اين پست هيشكي سر در نياره كه چي گفت و چي نوشت

اما هر كس توي زندگيش خواسته ها و آرزوهايي داره كه وقتي به يه مراحلي ميرسه و يه موفقيت هايي به دست مياره سرمست اون مرحله از بازي ميشه و شرو ميكنه پرسه زدن و گاهي از هدف اصليش غافل ميشه.

سالهاست كه اسم وبلاگم رو گذاشتم پله پله تا...قبلا دشت تنهايي من بود.

نميخوام يه دفه 10 تا پله برم بالا ميخوام آروم آروم و پله پله برم زياد هم بالا نميرم هر بار فقط به 1 پله بالاترم نگاه ميكنم نه اينكه كباده كش ملاقات با خدا باشم.

هر كس هستي و هرجايي كه هستي فقط يه پله برو بالاتر اما اينو بدون نه پله ها جاي نشستن هستن نه پاگرد ها اينها فقط محلي هستن براي عبور.

پس اگه چند وقتي تو نشستي و من هم كنارت نشستم و يا من نشستم و تو رو هم كنارم نشوندم ديگه وقت رفتنه

اگه دارم از كنارت بلند ميشم و  تنهات ميذارم واسه اينه كه اينجا كه نشستيم جاي نشستن نيس پس تو هم بلند شو و حركت كن. شايد روزي توي پله بعدي،توي پاگرد بعد،يا توي مقصد اگه هدفها يكي باشه ، مسيرها يكي باشن، باز همديگر رو پيدا كنيم و از خاطرات سفر براي هم بگيم و اونجا از آفتاب گرمابخش قله لذت ببريم.

 

برام دعا كنيد تا بتونم پرشي كنم به ارتفاع PHD

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:23  توسط مسعود | 
نمیدونم چی بگم چی بنویسم که عصبانیتم رو نشون بده

یه آدم بی پدر مادری یه....

یه....

نمیدونم چی میشه به این طور آدمها گفت پسورد آیدیمو عوض کرده

ایملم که تمام اطلاعات پایان نامه.مقاله ها آدرس و شماره تلفن ها و ایمل های اساتیدی که باهاشون کار دارد همه توی اون بود

حالا شما قضاوت کنید به این آدم چی میشه گفت

اصلا میشه بهش گفت آدم؟

کسی که بدون اینکه سود و زیانی ببره اینطور به آدمها ضربه میزنه

آیا توی عالم حیوانات این اتفاق می افته که ما آدمها در حق همدیگه اینکارو میکنیم؟

اونقدر عصبی شدم و هستم که اگه بدونم کیه به راحتی میکشمش به راحتی آب خوردن

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:2  توسط مسعود | 

.

..

...

کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد

باعث رنج و فریبم نمیشد

...

..

.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:17  توسط مسعود | 
 

 

گفتا منش فرموده ام        تا با تو طراری کند

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:55  توسط مسعود | 

ز دو دویده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چــه کنم که هست اينها گل باغ آشنــــايــي

همه‌شب نهاده‌ام سر، چو سگان بر آستانت

کــــه رقـيـب در نيـايـد به بهانــهء گدايـــــــــي

مـــژه‌ها و چـــشم يارم به نظر چـــنـان نمايد

که ميـان سنبلستـان چرد آهـــوي ختــايـــي

در گلستان چشمم زچه رو هميشه باز است

به اميـــد آنکه شايد تو به چــشم من درآيــي 

ســر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گــلشن 

که شنيــــده‌ام ز گلها همه بوي بــــــي‌وفايي 

به‌کدام مذهب‌ست اين به‌کدام ملت‌است اين

که کشند عاشقي را، که تو عاشقم چــرايي 

به طـــــواف کعبه رفتم به حــــــرم رهم ندادند 

که برون در چـــــه کردي که درون خـــــانه آيي پ

به قــــــمارخــــــانه رفــتـم، همـه پاکـباز ديدم 

چو به صــــــومــــعه رسيـدم همه زاهد ريايي 

در ديـــر مــي‌زدم من، که يـکـــي ز در در آمد

که: درآ، درآ، عراقي! که تو خاص از آن مـايي

خالی از لطف نیست اگه این یکی رو هم بخونید

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

By درمانگر

پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی                 که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی

پسرا، می مغانه دهی ار حریف مایی               که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی

قدحی می مغانه به من آر، تا بنوشم               که دگر نماند ما را سر توبه‌ی ریایی

می صاف اگر نباشد، به من آر درد تیره             که ز درد تیره یابد دل و دیده روشنایی

کم خانقه گرفتم، سر مصلحی ندارم                 قدح شراب پر کن، به من آر، چند پایی؟

نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دنیی   منم و حریف و کنجی و نوای بی‌نوایی

نیم اهل زهد و توبه به من آر ساغر می            که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی

تو مرا شراب در ده، که ز زهد تو به کردم           ز صلاح چون ندیدم جز لاف و خودنمایی

ز غم زمانه ما را برهان ز می زمانی                 که نیافت جز به می کس ز غم زمان رهایی

چو ز باده مست گشتم، چه کلیسیا، چه کعبه؟   چو به ترک خود بگفتم، چه وصال و چه جدایی؟

به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم                   چو به صومعه رسیدم همه یافتم دغایی

چو شکست توبه‌ی من، مشکن تو عهد، باری      به من شکسته دل گو که: چگونه‌ای؟ کجایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند              که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟

در دیر می‌زدم من، ز درون صدا بر آمد               که: درآی، ای عراقی، که تو خود حریف مایی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 11:11  توسط مسعود | 

آلبرت انيشتين

مرد به اين اميد با زن ازدواج مي‌کند که زن هيچ‌گاه تغيير نکند، زن به اين اميد با مرد ازدواج مي‌کند که روزي مرد تغيير کند و همواره هر دو نااميد مي‌شوند.

هيچ وقت چيزي رو خوب نمي‌فهمي مگر اينکه بتوني به مادربزرگت توضيحش بدي.

تفاوت بين نابغه و کودن بودن در اين است که نابغه بودن محدوديت‌هاي خودش را دارد.

دو چيز را پاياني نيست: يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان. البته در مورد اولي مطمئن نيستم انسان‌هاي باهوش مسائل را حل مي‌کنند، نوابغ آنها را اثبات مي‌کنند.

یک فرد باهوش یک مسئله را حل می‌کند اما یک فرد خردمند از رودررو شدن با آن دوری می کند.

سه قدرت بر جهان حکومت می‌کند؛ ترس، حرص و حماقت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:24  توسط مسعود | 

هر روزي كه مياد بد تر از ديروزه، بد تر از ديروزم. نميدونم خانه به دوشم و خوش نشين يا خانه نگه دار عالمم. دارم سقوط ميكنم، دارم پايين ميرم. دلم ميخواد يكي باشه دستمو بگيره دستشو بگيرم. خسته شدم ميخوام بخوابم، خوابي كه از بيداريش اضطرابي نداشته باشم. ديگه حتي تو هم آرومم نميكني. ميبيني چقدر دير به دير ميام سروقتت. اونقدر صداي قانون تو آهنگ داره قلقلكم ميده كه نميتونم بنويسم. ميخوام چشامو ببندم و رو امواجش سوار بشم جوري كه دورم كنه از اين خاك غريب از خودم از دنيا از زندگي از آينده از دغدغه از ....

نا آرومم با امواجي كوبنده كه داره در و ديوار روحم رو ميريزه به هم. نه ميتونم فكر كنم نه بنويسم نه .....

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

وين حرف معما نه تو خواني و نه من

هست اندر پس پرده گفتگوي من و تو

چون پرده بر افتد نه تو ماني و نه من

پلكام خيلي سنگين شدن دوس ندارم انرژيمو به خاطر باز نگه داشتن چشام تلف كنم

شدم يه پياز هفت لايه يا شايد يه كرم حقير روي خاك زير نور خورشيد. فرقي نمي كنه هر دوشون چندش آورن، ترجيح ميدي لهشون كني تا بهشون دست بزني.

اينجا هوا ابريست

اينجا هوا مه آلود است

به قول مهدي‹ نگه جز پيش پا را ديد نتواند›

اما من حتي ديگه جلوي پام رو هم نميبينم اما جرات نشستن هم ندارم سرگردون و بي هدف فقط دارم ميرم نميدونم باد راه رو به من نشون ميده يا خورشيد

يا شايد هم چاهي منو از راه رفتن باز داره شايد برام فرقي نميكنه نميدونم اما....

تفنگ دسته نقره ام داد و بيداد داد و بيداد

خيلي دارم چرت ميگم نه؟ تو هم از من خسته شدي ميدونم اگه زبون داشتي و اگه اختيار داشتي اين فضاي نوشتن رو بهم نميدادي ميدونم سالهاست كه دارم خطخطيت ميكنم

باز خوبه ميشه پاكت كرد اما.....

هر كه او از همزباني شد جدا

بي نوا شد گر چه دارد صد نوا

كاش ميشد ذهن رو خاموش كرد كاش ميشد باتري هاش رو برميداشتيم تا سولفاته نشن تا بيخودي انرژي مصرف نكنن اما...

خسته شدم از هاراگيري احساساتم خسته شدم از حرارتي كه ميريزم تو خودم تا كوه يخي بيرونم آب نشه.

زماني نه چندان دور كوه عظيمي بود در ميان يك كوير

باد ها وزيدن گرفت

سنگ ريزه ها را حركت داد

سنگ ريزه ها پيكره كوه را ساييدند

ساييدند و ساييدند تا اينكه

.

.

.

اكنون آن كوه جزئي از كوير است

ديگر كوهي نيست

سنگي نيست

عظمتي نيست

سنگ ريزه هاييست در دل كوير.

شايد باز روزي

.

.

.

رويش گياهي

لنگه كفشي

بطري آبي، افتاده از دست رهگذران

سنگ ريزه ها را گرد خود آورد و تپه اي بسازد در دل كوير

اما ديگر كوهي نيست

سنگي نيست

عظمتي نيست

فقط برهوتيست به نام كوير

كويري در دل كوير

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:21  توسط مسعود | 
خیلی سخته که بخوای اما به جبر روزگار نتونی و سیب زمینیی بشی بی رگ که از سیب زمینی های احمدی نژادی هم کارایی شون کمتر باشه.

تو به گرمای تیری و من به سردی نپتون که هر دو گرد یک خورشید عشق میچرخیم

 همانطور که تو را دور شدن مرگ است مرا نیز نزدیکی، انفجار

هر يك را مداريست و مسيري مشخص كه جبر روزگار ما را محكوم به گردش گرد آن ميكند

پس گرماي تو از وجود توست و سرماي من از دوري

فاصله اي كه كم شدن آن اضطرابي است درد آور از اينكه تو سرد ميگردي يا من مذاب

و شايد اين را نيز حكمتي است از حكمتهاي پنهان گرد آورنده اين مدار كه آنچه قابل انفجار است را در سرما نگه دارد...

يا شايد اين درماندگي بشر در يافتن چاره است كه چون نفسش به شماره  افتاد دم از حكمتهاي ساختگي ميزند...

اما هر چه هست نه تو را تاب دوريست و نه مرا توان نزديكي

پس

چه زيبا گفت شاعر كه:

سرگشته چو پرگار همه عمر دويديم

آخر به همان نقطه آغاز رسيديم

در خانه درٍ بسته فتاديم و چو گنجشك

يك چند پريديم و به كنجي بخزيديم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 2:8  توسط مسعود | 
سر گشته چو پرگار همه عمر دویدیم

آخر به همان نقطه آغاز رسیدیم

........

...........

..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:33  توسط مسعود | 
سکوت

باز هم سکوت

و باز هم سکوت

 

روزهایی پر از ازدحام و تنهایی

روزهایی پر از حرف و سکوت

روزهایی پر از شادی و غم

روزهایی پر از شجاعت و ترس

روزهایی پر از ....

سکوت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:37  توسط مسعود | 
تا حالا شده توی یک روز این همه تغییر کنید؟

صبح:

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

 

غروب:

افسوس که ای مزرعه را آب گرفته

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

 

شب:

........سکوت........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:44  توسط مسعود | 
روزهایی پر از سرگردانی
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:25  توسط مسعود | 

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پراخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیرخطا هست خطایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدایاران را

جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم

گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم

تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم

گله هرگز نبود شیوه دل سوختگان

با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر  شاخه گلی راچیدیم

وقت پرپر شدنش سازو نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق

 جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

مهربانی صفت بازار عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم 

 

تا حالا بارها و بارها این شعر رو به دلایل گوناگون تو وبلاگم زدم اما همیشه برام تازگی داره

یادمون باشه که برخی اوقات گفتن برخی حرفها مثل تف سربالاس هر کاری کنی هر جایی بری آخر یه روز برمیگرده به صورت خودت. پس بهترین جا واسه اینطور حرفها دل آدمهاس.

اما گاهی یه درد اونقدر بزرگ که تو دل کوچیک ما آدمهای حقیر جا نمیشه.

 

آدمـک آخــرِ دنيــاست
بخند

 آدمـک مـرگ هـمين جاست
بخند

 آن خـدايی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست
بخند

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت
بخند

 فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست
بخند

 صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت
بخند

 ، راستـی......
آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست
......کـه درجاسـت
بخند

 آدمــک نغمــه آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست
.......
بخند......

 

 

واسه یه لحظه خودتو بزار جای آدمک توی این شعر ببین چه حالی میشی...

ببین آروز میکنی: «ای کاش همش خواب باشه...»

یه روز و روزگاری مردم سالهای سال بت میپرستیدن، اونو خدای خودشون میدونستن، همه زندگیشون رو با اون بت میدیدن، میساختن، خراب میکردن. اونو خدای اول و آخر خودشون میدونستن.

خودت رو بزار جای این بت پرست.

یه روز از خواب بیدار شدن شنیدن توی شهر جار میزنن اون بتی که تو میپرستیدی  فقط سنگ و چوب بوده؛

خدات کاغذی بوده. الاهت الاکی بوده.

 و بتت رو جلوی چشات خورد کردن، بتی که سالهای سال با عشق و محبت بهش نگاه میکردی ،بتی که دوستش داشتی،بتی که دنیات رو با اون ساخته بودی، بتی که....

 به نظرت مردم اون زمان چه حالی شدن؟ خورد شدن یا خندیدن؟

آیا آرزو نکردن:«ای کاش همش خواب باشه...»

اما خواب نبود.....

میبینی چقدر این دنیای ما وارونس، میبینی چقدرحقیره، چقدر آسون زیر چرخهای خودش آدمها رو لگدمال میکنه و میره....

به خدا آخر دنیاست. بخند......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:17  توسط مسعود | 

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من آبله ز بس که دویدم

دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی                      دل ما رو بنویس

باز سال نو

باز روز از نو

 باز روزی از نو

نمیدونم زندگیم داره به بطالت میگذره یا با هدف دارم پیش میرم اما هر چی هست دارم میرم به کجا قراره برسم، خدا میدونه

هیچ وقت ساعت های آخر سال رو دوس نداشتم هیچ سالی این ساعت ها برام شاد نبوده اما سعی کردم سال نو رو با شادی شرو کنم

و امسال هم مثل تمام سالهای دیگه اما با یک تفاوت بزرگ یه اتفاق مهم:

نه بابا منظورم انتخابات نیس :دی

توی این سال اما نمیدونم کجاش چه روزی باید از 19 سال درس خوندنم دفاع کنم امیدوارم خوب باشه این سال برام

شاید امسال سالیه که روی سکوی پرتاب زندگیم قرار دارم اگه از قبل و این چند مدت باقی مونده خوب سرعت گرفته باشم میتونم به دور دستها سفر کنم توی زندگیم. و اگه خوب تلاش نکرده باشم و به بطالت بگذرونمش میوفتم توی پرتگاهی به نام خواب خرگوشی که خیلی لذت بخشه اما آدم رو بیچاره میکنه.

کنار سفره که نشستید ما رو هم دعا کنید شاید یکی از این دعا ها بگیره و واسه آدمی مثل من یه کپسول نیتروی اضافه باشه واسه روشن کردن آخرین موتورم تو این مسیر

مدت هاس که شعر نگفتم. شاید مدت هاس که این احساس لطیف رو از دست دادم اما هنوز حالیم نشده

مدت هاس که دیگه با خودم خلوت نکردم تا ببینم دارم چیکار میکنم کجا هستم و دارم کجا میرم

مدت هاس که دیگه احساس نمیکنم انسانم.

امیدوارم سال جدید سالی باشه که بیشتر منو به خودم نزدیک کنه

امیدوارم این سال برام پر از اتفاقات تازه دوستان جدید و اهداف بزرگ باشه

امیدوارم این سال سال خوبی باشه

سال 1388 رو به تمامی دوستان تبریک میگم

شاد باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:23  توسط مسعود | 

چه راحت میشه دل آدمها رو شکست در حالی که سالها طول میکشه تا دل یه آدم رو بدست بیاری

چه راحت میشه لرزه بر اندام آدمها انداخت

چه راحت میشه چشم هایی رو گریوند

و چه راحت ما آدمها خدا رو به خشم می آریم

وای به حال ما که با تیغ زبانمون, با خنجر نگاهمون چه دلهای پاک و معصومی رو پاره پاره میکنیم و چه دستهای ساده و بی آلایشی رو زیر ساطور غرور خودمون قطع میکنیم

واقعا قراره به کجا برسیم

به چی برسیم

آیا زندگی بدون لبخند هم معنی داره

آیا زندگی بدون دستگیری از دیگران هم مفهوم پیدا میکنه

چه زود فراموش میکنیم که انسان حیوانی است ناطق

چه زود فراموش میکنیم همای سعادتی که روی شونه های ما نشسته از دعای همون دستهاییه که گرفتیم و از شادی همون لبهاییه که خندوندیم

وای که چه راحت میشه گریوند و چه سخت میشه خندوند

چشمام پرشدن از قطره هایی که عموم بهش میگن اشک اما تا جاری نشه اسمی نداره و همون عموم میگن مرد نباید گریه کنه پس میریزمش توی خودم تا هم مرد باشم و هم......

دیگه دوس ندارم بنویسم یا شاید میخوام بنویسم، میخوام بگم، میخوام فریاد بزنم، اما جمله ها کم میارن، کلمات قاصرن واسه بیان بعضی احساسات

آدمها در دو صورت سکوت میکنن: یا وقتی حرفی واسه گفتن ندارن یا وقتی خیلی حرف واسه گفتن دارن اما گوشی واسه شنفتن ندارن

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:2  توسط مسعود | 
چقدر راحت میشه بچه ها رو شاد کرد و بزرگها رو ناراحت

m.gh

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:55  توسط مسعود | 

سلام به همه

باز هم دی  و باز هم یه سال دیگه از عمر، که گذشت

یک ربع قرن از عمرم رو گذروندم؛ وقتی می ایستم و به عقب نگاه میکنم به این مسیری که اومدم یه خورده دلم میگیره، خیلی جاها از این مسیر رو میتونستم بهتر و با سرعت بیشتری برم، خیلی از این بی راهه ها رو میتونستم نرم، و چقدر راه که باید میرفتم و نرفتم.

تو این 25 سال گاهی تو رو تو آغوش خودم حس کردم و گاهی توی این کوچه پس کوچه ها تو رو گم کردم، قافل  از اینکه تو همون بوی خوش کاه گلی بودی که همیشه مشامم نوازش می کرد. اما دریغ و هزاران دریغ که من توی این کوچه های خاکی، دنبالت بودم.

جایی واسه توقف نیست وقتی دنیا داره به سرعت از کنارت رد میشه، پس باید بلند شد و حرکت کرد، باید رفت و باز هم چشم به قله های بلند زندگی داشت، اما این بار میخوام با چشم باز با تفکر و با اعتماد به نفس حرکتم رو آغاز کنم، دیگه دوس ندارم و نمیگذارم که روزمرگی زندگی تو رو از من بگیره.

این سال شاید یکی از مهمترین سالهای عمرم باشه، سالی که سرنوشت بقیه زندگیم رو شاید به نحوی مشخص میکنه, امیدوارم با کمک اونی که همیشه باهام بوده و هیچ وقت تنهام نگذاشته بتونم با قدرت و سرعت از این دامنه برم بالا تا به قله برسم.

حرف زیاد هست اما زیباترین سخن ها ناگفته هاست، چیزهایی که فقط بین من و اونه و خوشحالم که خدا هیچ وقت نه نیاز به شنیدن داره و نه توضیح دادن، که اگه اینطور بود....

شمارش معکوس شروع شد تا ساعت 4 صبح؛ نمیدونم تو این مدت چقدر میشه فکر کرد اما خوب میدونم که با تولد دوباره دیگه همه چیز از نو آغاز میشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 19:4  توسط مسعود | 

شب یلدای همه مبارک

کاش میدونستیم ارزش فقط یک لحظه با هم بودن چقدره تا فقط شب یلدا رو به خاطر 1 دقیقه بلند تر بودنش پاس نمیداشتیم, و ارزش تمام کسانی رو در کنارمون هستن تا وقتی که هستن می فهمیدیم.

شب یلدای همگی مبارک

داره توی زندگیم فصل جدیدی ورق میخوره. موقعیت های جدید, اتفاقات تازه و دوستان مدرن :-p

دارم میرم توی یه راهی که نمیدونم آخر چی میشه اما چون واسم تازگی داره دوس دارم تا ته این راه برم تا اوج تا قله تا بی نهایت.

یادمه از اول که این وبلاگ رو زدم واسم شب یلدا و شب عید ارزش زیادی داشته و توی این شبها چرت و پرت زیاد گفتم حالا اینها رو هم میشه گذاشت به حساب همون حرفای قبلی.

گاهی با ورود یک شخص یا یک شی یا موقعیت جدید تو زندگی, کل زندگی آدم دگرگون میشه حالا من هم در ابتدای این راه قرار دارم, نمیدونم تا چه حد زندگی و افکارم دگرگون خواهد شد اما به استقبال این تغییر خواهم رفت تا راهی جدید و فصلی جدید رو در زندگیم به دست خودم و با کمک اون ورق بزنم. به هر حال همیشه شب یلدا شب تصمیمات بزرگه, شب بیشتر باهم بودن, شب.......

و من امشب در ابتدای راه هستم چون هنوز آغاز شب است و تا دمیدن سپیده وقت بسیار و راه دراز.

 

شهر ها زندگی میزایند و زندگی ها با هم بودن را. و از با هم بودن هاست که انسان ها توان دیدن قله را می یابند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:29  توسط مسعود | 

ديروز رفتم پيش يه استاد ادبيات واسه اشعارم، البته قبلا داده بودم بخونه، يه 10 دقيقه اي فقط به به و چه چه ميكرد و تعريف بعد هم چنتا پيشنهاد داد كه يكيش اين بود كه فعلا شعر نگم تا 2   3 ماه  پس فعلا شعر تعطيل.

البته بد موقعي بهم گفته شعر نگو چون حرفهايي هست كه فقط ميشه با شعر بيانشون كرد نه با جمله هاي ….

 

قابل توجه تمام كسايي كه ميان تو اين وبلاگ به هر دليلي: هدف من از زدن اين وبلاگ اين بوده كه تنهايي مو باش پر كنم نه اينكه بقيه رو باش شاد يا اميدوار يا نميدونم هرچي كه فكر كنيد كنم پس آيه اي نازل نشده كه من چي بنويسم و چي ننويسم، (قابل توجه اون غريبه آشنا) هر چه ميخواهد دل تنگم تو اين وبلاگ ميگم، اگه كسي از نوع نوشتنم ناراحته ميتونه نياد، كارت دعوت واسه كسي نفرستادم، نظر بگذاري خوشحال ميشم نگذاري ناراحت نميشم تصميم با خودته. اما اين وبلاگ كاملا شخصيه حقوق مادي و معنويش هم مربوط به شخص خودمممممممممممممم

 

چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

 دوش دیدم که به اندازه ی یک ابر گریست

 (کاش از روز ازل دوست نمی داشتمش)

 زیره لب زمزمه میکرد و مرا می نگریست.

 

واين شعر رو زدم تو وبلاگم تا براي يادگاري هميشه داشته باشمش، تشكر ميكنم از كسي واسم فرستاد و رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:20  توسط مسعود |