تبليغاتX
هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه..




























هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه..

در جاده باریک صحرای بی آب و علف

همه چیز را پشت سر می گذاشت

پاهای لاغر و کوره بسته اش بر روی شن های داغ

گویی بر سبزه های بهاری بوسه می زند

همه چیز برایش سراب بود و سراب

حتی زندگی !

اما خوب نمی دانست 

که می رود تا جفت خود بیابد

شاید بند تنهایی را از هم پاره کند !

و پایان زندگی بی پایان خود را ببیند و لمس کند

ای کاش می دانست

یعنی از کودکی می دانست

اگر تنها آمد و در آخر کار تنها میرود

در میانه راه به تنها نیاز دارد

تا در پایان هادی خانه ابدیش باشد

پس کلمه را آنچنان  ندانسته آموخت

که بجای تنها ... تنها ماند ....

شنبه هفدهم دی 1390 | 23:31 | مسعود | |

وقتی خدا زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد. یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟ خداوند فرمود: آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او بکار ببرم اطلاع دارید؟ او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، باید بیش از دویست قسمت متحرک داشته باشد که در نهایت ظرافت، کارشان قابل تعویض باشد. او باید در آن واحد غذاهای بسیار بپزد و در آن واحد چند کودک را در آغوش کشد آغوشش باید دردهای بسیاری را دوا کند از زانوی زخمی شده تا... قلب شکسته و همه اینها را فقط با دو دست انجام خواهد داد... فرشته متحیر مانده بود ..." با دو دست ؟" امکان ندارد ؟" و این طرح برای همه آنها است؟!کار سختی است برای یک روز چرا فردا تمامش نمی کنید؟" خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است، کامل خواهم کرد. وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند. فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد. ”اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“ خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام. نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود. فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند؟ خدا فرمود :" نه تنها می اندیشد ؛ بلکه می آموزد استدلال می کند و نتیجه می گیرد. " فرشته گونه زن را لمس کرد ، "خداوندا این مخلوق چکه می کند .شاید بارش را سنگین کرده ای." خداوند فرمود:"نه چکه نمی کند این اشک است" فرشته پرسید:" اشک برای چیست؟ و خداوند فرمود: ”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش، عشق اش و تنهایی اش، تحمل رنجها و غرور اش است.“ این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت ”خدایا تو نابغه ای. خداوند گفت : " درست می گویی زن قدرتی دارد که همه را به شگفتی در می آورد. او مشکلات بسیاری را حل می کند، بارهای سنگینی را بر دوش می کشد ،خوشبختی می آفریند، عشق میورزد و معتقد است . می خندد وقتی در دل فریاد می کشد ، می خواند، وقتی در دل می گرید ،می گرید در نهایت شوق و می خندد در نهایت ترس . برای اعتقادش می جنگد و در مقابل بی عدالتی می ایستد برای تداوم خانواده از خود گذشتگی می کند، دوست بیمار را به طبیب می رساند و عشق او مشروط به چون و چرا نیست. زن از شادمانی دیگران شادی می کند، از تولد کودک دیگری و ازدواج بیگانه لذت می برد، از مرگ انسانی دیگر قلبش می شکند، و در ناگواری ها سنگ صبور است. با این همه در مصائب، نیروی خود را باز می گیرد و زندگی را دوباره می سازد. اما .... او فقط یک اشکال دارد: فراموش می کند که چه ارزشی دارد.
شنبه دهم دی 1390 | 0:22 | مسعود | |

خسته ام

بریدم کم آوردم

اولین بار توی عمرمه که این جمله از ذهنم میگذره:

لعنت به این زندگیه.......

میخوام بخوابم و دیگه بلند نشم

حوصله ندارم حتی حوصله خودم رو نظر خواهی این پست رو میبندم که کسی واسم اظهار فضل نکنه

دلم میخواد بخوابم 

دوشنبه پنجم دی 1390 | 20:25 | مسعود | |


اونی که زود میرنجه
زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......
هستند
کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.
 
.…..
 
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه
سهمگین
باشد، لال می شوی.
.…..
به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی
می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد
از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.
…...
 
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
…...

مهم
نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
 
…...
اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.
 
…...
هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند
ولی در عزایش گوسفندها سر می برند.
 
…...
وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.
…...
 
 شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد
 
…...
 
…...
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.
 
…...
اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
 
…...
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
…...
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " - قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " - مقداری خرد پشت " چه بدونم " -و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.
…...
كسي كه دوستت داره، همش نگرانته.به خاطر همين بيشتر از اينكه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش.
سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 | 12:28 | مسعود | |

ای خدا دلگیرم ازت

ای زندگی سیرم ازت

دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 | 23:43 | مسعود | |

و کسی فکر نکرد

و کسی فکر نکرد که در آبادیه ویران شده دیگر نان نیست


زخمی تر از همیشه بی سرزمین تر از باد

جمعه بیست و پنجم آذر 1390 | 1:44 | مسعود | |

دلمممممممممممممممممممممم گرفتهههههههههههههههههههههههههههه

پنجشنبه دهم آذر 1390 | 13:13 | مسعود | |

آهای خدا 

احیانا فکر نمیکنی داری شورش رو در میاری

ما اگه نخواییم تورو قبول داشته باشیم باید کیو ببینیم؟؟؟

هان؟

مگه نگفتی آدم خاک بود و تو از خودت توش دمیدی؟؟

خوب خاک که این همه نامرد نمیشه میشه؟؟؟ خاک که اینهمه بی چشم و رو نمیشه میشه؟؟خاک خاکه دیگه

فکر کنم مشکل از اون چیزی بوده که توی ملت فوت کردی

فکر نمیکنی فوتت مشکل داشته؟؟؟

سیگاری نزده بودی احیانا قبل از فوت کردنت؟؟؟

لطف کن پاتو از توی کفش آدما بکش بیرون شاید اونطوری ادم تر شدن بهتر نیس؟؟؟



پنجشنبه سوم آذر 1390 | 21:41 | مسعود | |






سلام اي دوستان ، اي صميمانه هاي من




آسان ترین راه آشنایی ، یک سلام است ، ولی گرم و صمیمی



آسان ترین راه قدردانی ، یک تشکر ساده است ، ولی خالص و صمیمانه



آسان ترین راه عذر خواهی ، عدم تکرار اشتباه قبلی است



آسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان آوردن آن است


آسان ترین راه رسیدن به هدف ، خط مستقیم است


آسان ترین راه پول در آوردن ، آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی


آسان ترین راه احترام ، اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است


آسان ترین راه جلب محبت ، آن است که تو نیز متقابلا عشق بورزی و محبت کنی


آسان ترین راه مبارزه با مشکلات ، روبرو شدن با آنهاست نه فرار


آسان ترین راه رسیدن به آرامش ، آن است که سالم و بی غل و غش زندگی کنی


آسان ترین دوستی ، همیشه بهترین دوستی نیست


این را به خاطر بسپار


آسان ترین بحث ، بحث در باره چیزهای خوب و امیدوار کننده است


آسان ترین برد ، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی


آسان ترین راه خوب زیستن ، ساده زیستن است


آسان ترین راه دوری از گناه ، آن است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری


آسان ترین و در عین حال با ارزش ترین عشق ، بی ریا ترین آن است


آسان ترین راه بودن ، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد


آسان ترین راه راحت بودن ، آن است که خودت را همانطور که هستی بپذیری و
در همه حال خودت باشی


و بالاخره


آسان ترین راه خوشبخت زیستن ، آن است که همان طور که برای خودت ارزش
قایلی ، برای دیگران نیز ارزش قایل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل


حالا کمی مکث کنید


و ببینید که به همین راحتی می توانید آسان و ساده روزگار را به خوشی سپری  کنید.

سه شنبه هفدهم آبان 1390 | 13:56 | مسعود | |


-به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است

تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى

می‌توانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم و من هم

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم

چرا که ما هر دو انسانیم


-این جهان مملو از انسان‌هاست، پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی‌صادر کنی و من هم

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است

دوستانم مرا همین گونه پیدا می‌کنند و می‌ستایند

حسودان از من متنفرند، ولى باز می‌ستایند

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى

من قابل ستایشم و تو هم

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این‌ها رموز بهتر زیستن هستند
گاندی

پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 | 22:26 | مسعود | |

...

در آن شهری که مردانش عصا از کور میدزدند

من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم

......

یکشنبه هشتم آبان 1390 | 0:34 | مسعود | |

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

سر ها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند 

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی 

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کین است

پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااای 

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای

منم من میهمان هر شب لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم

همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

جمعه بیست و دوم مهر 1390 | 9:28 | مسعود | |

یاد کودکی ها به خیر همه چیز تفاوت کرده حتی .......

باز باران٬ با ترانه

میخورد بر بام خانه»

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران

میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه

شایدم٬ گم کرده خانه

چهارشنبه ششم مهر 1390 | 2:33 | مسعود | |

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا ازت متنفرم تو بی وفایی که آدمها بی وفا شدن ازت متنفرم خدا

چی میگیی؟؟؟

مگه میشه

دارم دق میکنمممممممممممممم

چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 | 3:7 | مسعود | |

سال نو رو به تمام عزیزان تبریک میگم

امیدوارم سال خوبی باشه واسه همیشه

واسم سالی متفاوت خواهد بود

امیدوارم تفاوت هاش پر از زیبایی باشه واسم

و بتونم چیزهایی رو که ازش دوس ندارم تحمل کنم

امیدوارم بتونم خدارو پیدا کنم

دوشنبه یکم فروردین 1390 | 4:47 | مسعود | |

آخرین ساعات سال داره سپری میشه

احساس خاصی نسبت به این سال ندارم

اصلا احساس عید بودن و نو شدن ندارم

بغض دارم نمیدونم چرا

دلم گرفته

امیدوارم تو این ساعت های باقی مونده بتونم به چیزهایی که میخوام برسم تا سال جدید رو با روحیه ای جدید آغاز کنم

 

دوشنبه یکم فروردین 1390 | 0:9 | مسعود | |

بی حوصله تر از همیشه

حتی حوصله خودم رو هم ندارم

............

چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 | 18:9 | مسعود | |

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری..... 

 

 بهشون  نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درد سنباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.
خدای عزیزم،  اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره)،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
  خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.
دوستت دارم دوست عزیزم !

دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 | 14:58 | مسعود | |

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

جمعه ششم اسفند 1389 | 23:10 | مسعود | |

میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند: میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند. در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایشاین بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند. نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.

قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند: چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند. نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.

موش های شناگری که غرق شدند: این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند. نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.

سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند: تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشاردهند. نتیجه: هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!

یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 | 13:7 | مسعود | |

بوی کباب شندیده ای

نزدیک تر میروی تا دلی از عزا در آوری

اما اینجا خر داغ میکنند دوست عزیز....

اینجا خری داغ زدند که جرمش دوستی با تو بود

اینجا زمانی حلوای رفاقت را خوردند که تو دوستی را در شرایط سخت معنی کردی

اکنون

پس از آنهمه درد و رنج و حقارت و سختی آمده ای به امید کباب؟؟؟

همیشه از خود پرسیده ام که اوج وقاحت یک انسان تا کجاست و اکنون هر روز از خود میپرسم که نهایت خریت خودم تا کجا بوده است که وقیحی چونان تو را سالهای سال دوست دانستم

پس از گذشت ۹ ماه از اون تصادف حکم دادگاه اومده. قرار بر این شده که متهم ۱۰۰ هزار تومن بریزه به حساب دادگاه تا اونها حکم رو بفرستن واسه بیمه.حالا میدونید چی شده؟؟؟ دوستم در کمال وقاحت پیغام فرستاده که من توی این مدت ۲ ۳ تومن خرج کردم اگه بهم میدین برم پرونده رو به جریان بیندازم.... یادش رفته متحم کیه شاکی کی.....

میدونید جالب کجای داستانه؟؟؟

من بعد از اون عمل وحشتناک ۵ ساعته ۱ و ۴۰۰ خرجم شد. موندم حیرون که خرج خراش برداشتن لاله گوش که حتی بخیه هم نخورد بر اساس حساب و کتاب کدوم چرتکه ای ۳ تومن شده

این ها هم به کنار

من ماشینم رو گذاشتم. جونم رو گذاشتم. سلامتیم رو دادم به پای حماقت خودم اینا رو بیخیال طلبی ندارم اما از این بشر به خاطر این همه وقاحت طلبکارممممممممممممممم

از دیشب تصمیم گرفته بودم دیگه توی این بلاگم از ناراحتی مطلبی ننویسم اما اونقدر عصبی و کلافه بودم که نتونستم تحمل کنم و مجبور شدم بنویسم

دیده توی برگ حکم دادگاه زده ۳۲ درصد دیه گفته خوب پول مفت میدن ما هم بریم شاید یه چی هم نصیب  ما شد..... ای خدا تو بگو من چیکا کنم؟؟؟ خودت اگه جای من بودی چیکا میکردی؟؟؟ همه چیت رو بزاری و بدهکار هم باشی

خدایا چرا من اینهمه خر بودم که چنین آدمی رو ۲۰ سال دوست خودم و برادر خودم دونستم؟؟؟؟

چرا برای هر کس دویدم به جای اینکه فقط یک قدم واسم برداره پاشو جلوی پاهام گذاشت تا با مغز بخورم توی زمین؟؟

طبق قانون جاذبه من خودم تمام اینها رو جذب کردم  جالبه نه؟؟؟

یکشنبه هفدهم بهمن 1389 | 3:35 | مسعود | |

هر شب تو رویای خودم آغوشت و تن می کنم

آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

شنبه دوم بهمن 1389 | 0:31 | مسعود | |

امشب تولدم بود

و خدا بهم کادو داد

یه شاخه پوشیده از برف

اما درختی دیدم که روی اون پرنده ای از سرما یخ زده بود اون هم تو روز تولد من

نمیدونم شاید حتی خدا هم به من کادو نداده باشه

دلم به وسعت تمام برفها گرفته

دلم یخ زده زیر این سرمای جانسوزی که وجود آدم ها رو فرا گرفته

امشب تولدم بود

به همین سادگی

تولدم بود

یکشنبه بیست و ششم دی 1389 | 0:47 | مسعود | |

پرسیدم... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟


با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .. پرسیدم ، آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن .. داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست

دوشنبه سیزدهم دی 1389 | 14:0 | مسعود | |

 
 

من دلم می خواهد یک زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده

 من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم.

 من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم  هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛
من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!

ـ من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم –قرمز، زرد، نارنجی، می­رقصم- گاه آرام، گاه تند، می­خندم بلند بلند بی ­اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر... برای خودم آواز می­خوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ می­زنم و شادترین آهنگ­ها را گوش می­دهم. ،مسافرت می­روم حتی تنهای تنها ....

 من می­اندیشم... من نظرم را ابراز می­کنم حتی اگر بی­ا دبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می­کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می­کنم... حتی اگر تمام این­ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.

 زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن­ها که تو در گنجه می­گذاریشان یا در پستو قایم می­کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی­فروشد، حتی اگر گران بخرند. اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می­دهد؛ به هر که بخواهد، هر جا . زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی­رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می­رود، حتی به جهنم!

زن من یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه­ گاه می­گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود.
زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند. زن من کارگر بی­مزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دست­هایش همیشه بوی پیاز داغ؛ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد. روزها بشوید و بساید و عصرها جوراب­ها و زیرپوش­های شوهرش را وصله کند زن من این­ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! ـ 

 زن من یک موجود سنگیِ بی­ احساس و بی­مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می­کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند. زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می­کند، کارمی­کند، . نه مانع دیگران می­شود و نه اجازه می­دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می­کند اما از حرکت باز نمی­ایستد.

من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی­مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.
 من هم اگر بخواهم می­توانم خیانت کنم، بی­ تفاوت و بی­ احساس باشم، بی ­ادب و شنیع باشم، بی­مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده­ ام و نیستم ، نخواسته ­ام و نمی­خواهم. آری؛ زن من عشق می­خواهد و عشق می­ورزد، احترام می­خواهد و احترام می­کند.  من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می­کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می­بینند و تحسین می­کنند.

یکشنبه دوازدهم دی 1389 | 18:17 | مسعود | |

مهربان باش


 مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند,ولي آنان را ببخش .
 اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,ولي مهربان باش .
 اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي خواهي يافت,ولي موفق باش.
 اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,ولي شريف و درستکار باش .
 آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,ولي سازنده باش .
 اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,ولي شادمان باش .
 نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.ولي نيکوکار باش .
 بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد.
 ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم
 دکتر علي شريعتي

 

چهارشنبه هشتم دی 1389 | 14:0 | مسعود | |

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
  می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
  می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم  و با دوستانم بستنی بخورم .
  می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
  می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .
  می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
  می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .
  می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
  می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
  اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، ...مال شما...
  من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .     نويسنده: سانتيا سالگا
چهارشنبه هشتم دی 1389 | 13:34 | مسعود | |


 

گاه دلتنگ میشوم دلتنگ تر ازهمه ی دل تنگی ها. گوشه ای مینشینم و حسرت هارا می شمارم و صدای شکستن هارا..و باختن هارا....... و وجدانم را محاکمه میکنم....... من کدامین قلب را شکستم و کدامین احساس را له کردم و کدامین خواهش را نشنیدم و به کدام دل تنگی خندیدم که این چنین دل تنگم؟؟؟

جمعه سوم دی 1389 | 0:24 | مسعود | |

سلام

باز هم یلدا

باز هم زیباترین شب سال

باز هم آرزوی برف اومدن توی این شب زیبا

خوش به حال اون شهرهایی که امشب برف قبل از طلوع صبح بهشون نوید پیروزی سپیدی بر سیاهی رو میده

ایرانی باشید و نگذارید بزرگ ترین ایین های این قوم به تاریخ پیوسته زیر چکمه های نادان ها لگدمال بشه

یلدا مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

سه شنبه سی ام آذر 1389 | 18:9 | مسعود | |

به چیزی که از دست دادی فکر نکن و دیگه بهش بر نگرد

به اونی که الان میتونی به دست بیاری فکر کن

یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 | 2:4 | مسعود | |

www . night Skin . ir